تبليغاتX
سنجاقک
...MAHSA...
شاهکاری از ابراهیم نبوی

با توجه به اهميت ادبيات كودكان و در راستاي حفظ و اشاعه اشعار كودكان و اهميت رفتن بچه ها به حمام شعر زير براي دوستداران ادبيات كودكان تقديم مي شود.

 

توي ده ارادون
ممولي اومد تو ميدون
ممولي نگو، بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موي بلند، روي سياه، ناخن دراز، واه واه واه

نه خاتمي، نه هاشمي، نه بچه هاي تحكيمي
هيچكس باهاش رفيق نبود
نشسته بود با چمران، با چند تا آبادگران

باباي اولي اش مي گفت:
ممولي مي آي بريم حموم؟
نه نمي آم، نه نمي آم
خودت رو مي خواي اصلاح كني؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام
ممولي مي خواي بيمه كني؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام
- بيمه مال سوسولهاست
- كي مرده فكر فرداست؟
ممولي مي خواي بورس بخري؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام
- بورس مال پولدارهاست
- پولدار خر آمريكاست

ملت خوب بينوا
يواش مي رفت تو كوچه ها
- مردم چرا يواش مي رين؟
- داريم مي ريم كار داريم
- بچه داريم، بار داريم
ممولي مي گفت: ملت خوب نازنين
سر در هوا، پا در زمين
به من چار سال سواري مي دين؟
- نه كه نمي ديم، نه كه نمي ديم
چرا نمي دين؟
- واسه اين كه ما تميزيم
- پيش همه عزيزيم
- اما تو چي؟
جوراب كثيف، كفش پاره، موي بلند، روي سياه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولي مي خواي چي كار كني؟
ممولي مي گفت: مي رم سفر
به اين طرف، به اون طرف
به كابل و به بغداد، به توگو و ترينيداد
به شهربندرعباس، يه كم اون ور كاراكاس
با اين همه كيا بيا، مي رم به شهرگامبيا
اون جا همه سياهن
حموم نرفته ماهن
عكس مي گيرن تلق تلق
راه مي برن، ترق ترق
همه جا منو نشون مي دن
براي ممولي جون مي دن

دانشجو داشت راه مي رفت
- دانشجويي يا استاد؟
- دانشجوي فرانسه، توي بخش زبانم
- مي آي با من بازي كني؟
- نه جانم
- چرا نمي آي؟
- واسه اين كه من صبح تا شب، درس مي خونم
- چيزهاي خوب ياد مي گيرم
- آخر مي شم ليسانسه، شايد برم فرانسه
- اما تو چي؟
حرف هاي بد، كتكه رو زد، جوراب كثيف، كفش پاره، موي بلند، روي سياه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولي مي گفت:
مي خوام برم به تبريز
بدو بدو عرق ريز
اونجا سخنراني كنم
به كدخدا ياري كنم
- اولدورم و بولدورم
- سيزه رئيس جمهورم
- پول ندارم، وام نمي دم
- نون ندارم، شام نمي دم
- نه رقص داريم نه شادي
- نه حق و نه آزادي
- نه تخم مرغ شونه اي
- گوجه فرنگي دونه اي
- به جاش خرماي بسته اي
- فقط انرژي هسته اي

در وا شد و بيست تا زن
تو خيابون راه رفتن
شعار دادن، داد زدن
يه چيزي رو فرياد زدن
ممولي اومد پيش زن ها
- خواهر مي آي شعار بدي؟
- شعار با هوار بدي؟
- بايد بگي به ما راست
- انرژي هسته اي جق مسلم ماست
خانومه گفت: نه نمي گم، نه نمي گم
- چرا نمي گي؟
خانومه گفت: تو رو به خدا
تو رو به علي، تو رو به امام اولي
برو خونه تون، بيت ولي
دختر ريزه ميزه
ببين چقدر تميزه
اما تو چي؟
وعده باد، مفت و زياد، حرف هاي بد، كتكه رو زد، جوراب كثيف، كفش پاره، موي بلند، روي سياه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولي با آه و فس فس
اومد رسيد به مجلس
- آهاي آقاي حداد
- خدا تو رو به من داد
- آهاي رئيس و سرور
- تو اي مرد باهنر
- مي آين با من بازي كنين؟
- نه كه نمي آيم
- چرا نمي آين؟
- چون كه مي خوايم وكيل بشيم
- رئيس دسته بيل بشيم
- من و حداد و عماد و عموم
هفته اي دو بار مي ريم حموم
اما توچي؟
افروغه گفت: نگاش كنين
موضع زور، هاله نور، وعده باد، مفت و زياد، حرف هاي بد، كتكه رو زد، جوراب كثيف، كفش پاره، موي بلند، روي سياه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولي اومد تو پاستور
محافظاش با موتور
الهام رسيد بهش گفت
ممولي مي خواي بريم حموم؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام
مي خواي خودتو اصلاح كني؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام
چرا نمي خواي؟
- چون كه مي خوام با ايرباس
- زودي برم كاراكاس
- با داداشم چاوز جون!
- مي خوايم بريم ارادون
- مي خوايم بشيم قهرمان
- گور باباي ديگران

بالا رفتيم، ماست بود
قصه ما راست بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:30  توسط مهسا  | 

هرگز از مرگ نهراسیدم

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

 

هراس من ،باری همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن

                   از بهای آزادی آدمی

                                              افزون باشد.

 

 

 

جستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

واز خویشتن ِ خویش

باروی پی افکندن.

 

 

اگر مرگ از این همه ارزشی بیشتر بود

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

 

احمد شاملو (دی ماه 1341)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:24  توسط مهسا  | 

سلام برو بچ  یا  به قول بعضی ها  برو بکس

خوبید؟ خوشید؟چطورید یا بهترید؟

 سلامتید؟؟؟

چه خبرا؟؟؟؟

منم بد نیستم...

میبینم که نزدیکه کنکوره و همه دارند بکوب میخونند(بلا نسبت عین گوش دراز-گردن مخملی)

بابا منم کنکور دارم....نه چیزی خواندم و نه میخوانم و نه هول کردم و نه میترسم...

چون از خودم مطمئنم، و نیازی به خواندن ندارم

حتی میتونم شرط ببندم باهاتون

 که قبول نمیشم!!!  (فکر کردی من دارم برا خودم رانی باز میکنم؟؟؟)

 

بابا به خدا این مامان باباها که گیر میدند به بچشون که درس بخونه و حتما دانشگاه قبول بشند ،

خودشونم میدونند که درس و دانشگاه و الافیه (البته من آدم بی فرهنگی نیستم فقط با این سیستم آموزشی  ایران مشکل دارم)

آخه تو مملکتی که یه مشت بی سواد و... ادارش میکنند و فقط بلدند شعار بدن و اینو اونو لعنت کنند

درس خوندن مسخره است.

به قول حافظ جونم که میگه:

واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند            چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

پرسشی دارم زدانشمند مجلس باز پرس            توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟؟؟

 

اینجاس که باید دهن حافظ رو طلا گرفت و دهن بعضیها رو گِل گرفت

 

بسه دیگه بیشتر از این در مورد درس و دانشگاه و کنکور صحبت نمیکنم که استرس بگیرید.

 

 

خب دیگه بسه

قربونتون برم

بدرووووووووووووووود تا بعد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:21  توسط مهسا  | 

 

سلام

خوبید؟

خوشید؟

سلامتید؟؟؟؟

شرمنده کمی دیر آپیدمااااااااااااا ....مسافرت بودم...وگرنه عقب مونده ذهنی نیستماااااااااااااا

((((عیدتووووووووون مباررررررررررررک))))

 

از ته ...ته...ته...ته قلبم آرزو میکنم سالی پر خنده داشته باشید

 

میخوام یه دعا بکنم تو این سال جدید....  :

 

 

اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفریت می گشایم و از تو...

برای همسایه مان که نان ها را ربود٬

                                                      نان!

برای یارانی که دل ما را شکستند٬

                                                  مهربانی!

برای عزیزانی که روح ما را آزردند٬

                                                  بخشش!

و برای خویش تن خویش٬

                                    آگاهی٬

                                            عشق و عشق و عشق

                                                                              می طلبم.

                                                                                                

                                                                                                 آمین!!!

 

خب دیگه سال خوبی داشته باشید

 

 

 

بدروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 13:42  توسط مهسا  | 

در روزهای آخر اسفند
در نیم روز روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین
جای می دهند

جوی هزار
زمرمه درد و انتظار
در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست

در روشنایی باران
در آفتاب پاکان
در روزهای آخر اسفند
در نیم روز روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین
جای می دهند

جوی هزار
زمرمه درد و انتظار
در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 16:33  توسط مهسا  |