|
...MAHSA...
|
سلام
خوبید؟
خوشید؟
من دوباره اومدم
با یکی از کارای شاملو
خیلی خوب میشد اگه ...
تو بچگی
بجای قصه های تکراری
که هر کس برای خودش و به دل خودش
عوضشون میکرد
و نصفه و نیمش میکرد
از این قصه ها میخوندیم...
(((میدونم زیاده اما تا آخرش بخونید.
ادبیاتش قشنگه)))
قصه ی مردی که لب نداشت
یه مردی بود حسین قلی
چشاش سیا لپاش گلی
غصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت
خنده ی بی لب کی دیده؟
مهتاب بی شب کی دیده؟
لب که نباشه خنده نیس
پر نباشه پرنده نیس.
شبای دراز بی سحر
حسین قلی نشست پکر
تو رخت خوابش دمرو
تا بوق سگ اوهو اوهو.
تموم دنیا جم شدند
هی راست شدند هی خم شدند
فرمایشا طبق طبق
همگی به دورش وق و وق
بستن به نافش چپ و راس
جشونده ی ملا پیناس
دمش دادند جوون و پیر
نصیحتای بی نظیر:
(( حسین قلی غصه خورک
خنده نداری به درک !
خنده که شادی نمیشه
عیش دومادی نمیشه
خنده ی لب پِشکِ خَرهِ
خنده ی دل تاج سره
خنده ی لب خاک و گِله
خنده ی اصلی به دله...))
حیف که وقتی خواب دل
وز هوسی خرابه دل.
وقتی که هوای دل پسه
اسیرچنگه هوسه.
دل سوزی از قصه جداس
هر چی بگی باد هواس !
حسین قلی با اشک و آه
رف دم باغچه لب چاه
گف:(( ننه چاه هلاکتم
مرده ی خلق پاکتم !
حسرت جونم رو دیدی
لبتو امونت نمیدی؟
لبتو بده خنده کنم
یه عیش پاینده کنم))
ننه چاهه گف:((حسین قلی
یاوه نگو, مگه تو خُلی؟
اگه لبمو بدم به تو
صبح, چه امونت چه گرو
واسه یی که لب تر بکنن
چی چی تو سماور بکنن؟
(ضو) بگیرن (رت)بگیرن
وضو بی طاهارت بگیرن؟
ظهر که میباس آب بکشن
بالای باهار خواب بکشن,
یا شب میان آب ببرن
سبو رو به سرداب ببرن,
سطلو که بالا کشیدن
لب چاهو اینجا ندیدن
کجا بزارن که جا باشه
لایق سطل ما باشه؟))
دید که نه وال لا,حق میگه
گرچه یه خرده لق میگه.
حسین قلی با اشک و آ
رف لب حوض ماهیا
گف: ((بابا حوض ترتری
به آرزوم راه می بری؟
میدی که امانت ببرم
راهی به حاجت ببرم
لب تو رو مرد و مردونه
با خودم یه ساعت ببرم؟))
حوض بابا قصه دار شد
غم به دلش هوار شد
گف: (( ببه جان بگم چی
اگر نخوام که هم چی
نشکنه قلب نازت
غم نکنه درازت:
حوض که لبش نباشه
اوضاش به هم میپاشه
آبش میره تو پی گا
به کل میرمبه از جا.))
دید که نه وال لا,حقه
فوقش یه خورده لقه
حسین قلی اوهون اوهون
رف تو حیاط به پشت بوم
گف: (( بیا و ثواب بکن
یه خیر بی حساب بکن:
آباد شه خونمونت
سالم بمونه جونت!
با خلق بی بائونه ت
لبتو بده امونت
باش یه شیکم بخندم
غصه رو بار ببندم
نشاط یا مف بکنم
کفش غمو چند ساعتی
جلوی پاهاش جف بکنم.))
بوم به صدا در اومد
به اشک و آ دراومد:
(( حسین قلی فدات شم
وصله ی کفش پات شم
می بینی چه کردی با ما
که خجلتیم سراپا؟
اگر لب من نباشه
جا نودونی م کجا شه؟
بارون که شر شروشه
تو مخ دیفارفرو شه
دیفار که نم کشینه
یه هو از پا نشینه,
هر بابایی می دونه
خونه که رو پاش نمونه
کار بونش م خرابه
پلش اون ورآبه.
دیگه چه بونی , چه کشکی؟
آب که نبود چه مشکی؟))
دید که نه والا, حق میگه
فوقش یه خورده لق میگه
حسین قلی زارو زبون
ویله زنون ؛ گریه کنون
لبش نبود خنده می خواس
شادیه پاینده میخواس.
پاشد به بازارچه دوید
سفره و دستارچه خرید
مچ پیچ و کول بار و سبد
سبوچه و لونگ و نمد.
دوید این سر بازار
دوید اون سر بازار
اول خدا رو یاد کرد
سه تا سکه جدا کرد
آجیل کار گشا گرفت
از هم دیگه سوا کرد
که حاجتش روا بشه
گره ش ایشال لا وا بشه
بعد سر کیسه وا کرد
سکه ها رو جدا کرد
عرض به حضور سرور
چی بخرم چی چی نخرم:
خرید انواع چیزا
کیشمیشا و مویزا؛
تا نخوری ندانی
حلوای تن تنایی
لواشک و مشغولاتی
آجیلای قاتی پاتی
اَرده و پادرازی
پنیر لقمه قاضی؛
خانُِمایی که شومایین
آقایونی که شومایین:
با هف عصای شیش منی
با هفتا کفشه آهنی
تو دشتِ نه آب و نه علف
راهشو کشیدو رفت و رَف
هر جاچشاش کشیده شد
هیچی جز این دیده نشد:
خشکه کلوخ و خار و خس
تپه و کوه و لخت و بس:
قطار کوهای کبود
مثِ شترای تشنه بود
(( حسین قلی قصه خورک
خنده نداشتی به درک!
خوشی بیخ دندونت نبود
راهِ بیابونت چی بود؟
راه دراز بی حیا
روز راه بیا شب راه بیا
هف روزو شب بکوب بکوب
نه صُِب خوابیدی نه غروب
سفره ی بی نون و ببین
دشت و بیا بونو ببین:
کوزه ی خشکت سر راه
چشم سیات حلقه ی چاه
خوبه که اومیدت به خداس
وگرنه لاش خور تو حواس!))
حسین قلی تِلو خورون
گشنه و تشنه نصفه جون
خَسه خَسه پا میکشید
تا به لب دریا رسید.
از همه چی وا مونده بود
فقط ام به دریا مونده بود.
(( ببین دریای لَم لَم
فدای هیکلت شم
نمیشه عزتت کم
از اون لب درازوت
دراز تر از دو بازوت
یه چیزی خیره ما کن
حسرت ما دوا کن
لبی بده امونت
دعا کنیم به جونت.))
((- دلت خوشه حسین قلی
فدای موی بورت!
کو عقلت کو شعورت؟
ضررای کارو جم بزن
بساطِ ما رو هم نزن!
مَچده و منارش
یه دریاست و کنارش.
لبشو بدم کو ساحلش؟
کو جیگرکیش کو جاهلش؟
کو سایبونش کو مشتریش؟
کو فوفولش و کو ناز پَریش؟
کو ناز فروش و نازخرش؟
کو عشوهییش کو چِش چَرش؟))
حسین قلی حسرت به دل
یه پاش رو خاک یه پاش تو گِل
دَستاش از پاش درازتَرَک
برگشت خونش به حال سگ
دید سر کوچه راه به راه
باغچه و حوض و بوم و چاه
هِرته زنون ریسه میرن
میخونن و بشکن میزنن:
(( ای خنده خنده خنده
رسیدی به عرض بنده؟
دشت و هامونو دیدی؟
زمین و زَمونو دیدی؟
انار گل گون میخندید؟
پِسه ی خندون میخندید؟
خنده زدن لب نمیخواد
داریه و دُمبک نمیخواد:
یه دل میخواد که شاد باشه
از بنده غم آزاد باشه
یه بُر عروس غصه رو
به تئنای دوماد باشه!
حسین قلی!
حسین قلی!
حسین قلی حسین قلی حسین قلی!))
احمد شاملو (تابستان 1338)
سلام
من اامروز یه خبر خیلی بد دارم
![]()
مـــــــــانی میــخواد بــــــــره
![]()
![]()
![]()
یکی نیست بهش بگه آخه بچه ی خوب
نونت کم بود آبت کم بود
آخه دیگه اسپانیا رفتنت چی بود
نمیگه یه خاله خاتون دارم
یه داش حیدر دارم
یه دختردایی دارم
دخترخاله دارم
همایون دارم![]()
که دلشون برام تنگ میشه؟؟؟
هان هان هان؟
![]()
…
وبلاگشم برای آخرین بار آپ کرده و رفته![]()
منم اومدم تواین پست گیردادم به مانی
خب دیگه انشاالله که موفق بشه تو کارش![]()
![]()
![]()
![]()
اینم یه شعر به یاد فروغ
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ‚ نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه کنون دیریست
که فرو ریخته در من ‚ گویی
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو
روی لبهایم می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آن چنان آلوده ست
عشق غمنکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا مینگرم
مثل این است که از پنجره ای
تکدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی جز یک لحظه یک لحظه یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
بگذار
که فراموش کنم

ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خداگاهانند
سلام
ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم و هردفعه چیز زیادی نمی نویسم …
آخه من نمیتونم اون چیزای که دلم میخواد رو بگم و بنویسم
هر کس که میخواد بدونه من چه جورییم
باید توی موقعییت الان من قرار بگیره
البته خدا نکنه…
(خیلی خیلی دعام کنید)![]()
![]()
![]()
راستی این آهنگ روی وبلاگ یکی از کار های
محمد ابراهیمیان هست…
خیلی دوسش دارم و ازش خیلی خیلی ممنونم![]()
![]()
![]()