تبليغاتX
سنجاقک
...MAHSA...

به یاد او...!

سلام

سلام

100 تا سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

ببخشید که من چند وقتی نبودم و آپ نکردم...

شــــــــــــــــــــــــــــــــرمـــــــــــــــــــــنده ام

          

خود کشی

( شاید بدان سبب که از هندسه آگاه نبودی)

 

 

جوان از خود می رفت

ساعت ده صبح بود.

 

دلش اندک اندک

از گلهای لته پاره و بالهای در هم شکسته آکنده می شد.

 

به خاطر آورد که از برایش چیزی باقی نمانده است جز جمله یی بر لبانش

 

و جون دستکش هایش را به در آورد

خاکستر نرمی را که از دستهایش فروریخت بدید.

 

از درگاه مهتابی برجی دیده می شد

خود را برج و مهتابی احساس کرد.

 

چنان پنداشت که ساعت از میان قابش

خیره بر او چشم دوخته است.

 

و ساییه خود را در نظر آورد که آرام

بر دیوان سفید ابریشمین دراز کشیده است.

 

جوان،سخت وهندسی

به ضربت تبری آینه را به هم در شکست.

 

و بدین حرکت،فواره ی بلند سایه یی

آرامگاه خیالی را در آب غرقه کرد!!!

 

خب دیگه من رفتم

کاری باری؟

خداحافظ تا بعد!!!        

 

 

بدون شرح  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:44  توسط مهسا  |